خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
محمودرضا کیانی
آرشیو
دی ۸٩
امرداد ۸٩
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
پيوندگاه
علی عباسنژاد
ايمان مهديزاده
محسن فرجی
همكلاسي
آواز ایرانی
تا بیکران
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
خب! مگه بهانه از این بهتر هم میشه که آدم بخواد وبلاگ زیرخاکیشو به روز کنه؟!
بهانه تولد پسر خوشگل و تپلمپلم.
آریای عزیز من روز ٢٩تیر ساعت ٨:۵٠دقیقه صبح به دنیا اومد.
پسر گلم! تولدت مبارک
هرچه خواستم در مورد نمایشگاه نقاشی خانم زهره اعتضاد چیزی بنویسم نتوانستم چرا که هیچ کلمه و واژهای توانایی گویایی قطرهای از این دریای احساس و عرفان و عشق را نداشت.
پس فقط میتوانم دعوتتان کنم به دیدن آنچه که گفتنی نیست
نمایشگاه آثار زهره اعتضاد
تا ١٩آذر هر روز از ساعت ٩صبح الی ٧عصر
فرهنگسرای بانو _ جنب پارک ساعی
http://zohreh-etezad.persianblog.ir/
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٩/۱٤ - محمودرضا کیانی
سر و صدای آقای مشنگاوقلی هم دراومد!
آقای مشنگاوقلی! [واقعا اسم برازندهای داری]
باید بگم که ارزش آدمها و بهتر بگم میزان روشنفکریشون، با اطرافیانشون سنجیده میشه. اگه از هر ١٠تا آشنایی که داری، ٩تاشون با تو خوبن و یکیشون دشمن توست، بدون که اون یک نفر روشنفکره. اما اگه از هر ١٠نفر، فقط یک نفر با تو میمونه، بدون که تو روشنفکری!
احمقانههای درون خویش را دریابیم
آقای روشنفکر، شخصیت تکامل یافتهای از تمام احمقانههای ماست. آدمی امروزی که در تلاش است در رویارویی با زندگی مدرن امروزی، پسزمینههای سنتی غلط، باورهای اشتباه، زرنگبازیهای جاافتاده، تعصبهای کورکورانه و هر آنچه که نباید باشد و هست را بشناسد و به روز کند. هدف از داستانکهای آقای روشنفکر، تلنگری کوچک به افکار احمقانه ماست که اصلاحش سخت است ولی غیر ممکن نیست.
ضمن تشکر از تمامی شما عزیزانی که من را شرمنده لطف خویش کرده و قسمتی از وقت گرانبهای خود را به بازدید از وبلاگ بنده اختصاص میدهید لازم دانستم راجع به مطالب مربوط به احمقانهها که سوءتفاهمهایی را به وجود آورده است متذکر شوم:
دوستانی در قسمت نظرات و یا در محافل خصوصیشان، این مجموعه را _به ظن خودشان_ به اشخاصی نسبت دادهاند و یا بعضی از مطالب آن را به خود گرفتهاند که باید خدمت این عزیزان عرض کنم که شخصیت آقای روشنفکر، یک فرد خاص نیست و هرکسی میتواند باشد. هرکسی مثل اعضای خانوادهام، دوستانم، رهگذران خیابان و حتی خودم که عاری از اشتباه و رفتارهای احمقانه نیستم. حتی در برخی از مطالب، گفتار و رفتار چندین نفر را در قالب یک شخصیت [آقای روشنفکر] آوردهام.
انگیزه خلق احمقانهها، نه توهین و برچسب زدن و نه بازگویی زخمهای قدیمی است بلکه نگاهی به لایههای زیرین قسمتی از جامعه امروز است که در اولین نگاه، احمقانه مینماید اما در رفتار خیلی از ما موج میزند. بنابراین بیاییم پیش از آنکه احمقانهها را در دیگری بجوییم، آن را در درون خویش و در رفتار و گفتار خودمان جستوجو کنیم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/٥ - محمودرضا کیانی
امان از توهم خود بزرگبینی
بهش میگم: " آقای روشنفکر! رفتارت توهینآمیزه و به دیده تحقیر با دیگران برخورد میکنی."
میگه: " این حرف را خیلیها بهم گفتن ولی همه دارن اشتباه میکنن!"
میگم: " آخه نمیشه که همه اشتباه کنن و فقط تو درست بگی."
میگه: " چرا، میشه. انقدر با همه خوب رفتار کردهام که وقتی از کسی انتقاد کوچکی میکنم فکر میکنه دارم بهش توهین میکنم!"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/٢ - محمودرضا کیانی
حالت تهوع دارم اما آنقدر زمین کثیف است که جای بالا آوردن هم نیست
دوستی میگفت: "اگر هنرمندان موسیقی انسانهای باهوشی باشند آهنگساز میشوند. اگر نتوانند آهنگساز بشوند رهبر ارکستر و اگر رهبری ارکستر هم از عهدهشان بر نیاید در نهایت نوازنده میشوند. آنهایی هم که هیچ کدام از این کارها را نتوانند انجام دهند میشوند «منتقد موسیقی»." داوری در مورد اینکه چقدر این حرف صحیح است و هوش و استعداد یک آهنگساز با یک نوازنده چقدر تفاوت دارد را بر عهده کارشناسان موسیقی میگزاریم.
اما...
روزی شخصی به دفتر مجله یکی از دوستان مراجعه کرد و گفت: "من منتقد سینما هستم و میخواهم نقدهایم را در مجله شما چاپ کنم." آن دوست هم از او خواست تا نقدی راجع به فیلمی که تازه اکران شده بود بنویسد. بعد از چند روز آن منتقد محترم تشریف آورد و دو سه صفحه A4 را تحویل داد و گفت: "من فقط بیست دقیقه اول فیلم را دیدم چون بعدش خوابم برد. این نقدی هم که نوشتهام مربوط به بیست دقیقه اول فیلم است!." جالب است بدانید همان دو سه صفحهای هم که برای بیست دقیقه اول فیلم نوشته بود، به جای آنکه فیلم را نقد کند آن را تعریف کرده بود و البته کمی هم راجع به خوش آمدن یا نیامدنش از فیلم توضیح داده بود.
حالا...
مقوله فرهنگ و هنر در این سرزمین _از ادبیات و نگارش و ویرایش گرفته تا سینما و عکاسی و غیره_ بیشتر مقولهای سلیقهای است تا علمی. حال در این میان وضع موسیقی بسی نابسامانتر از دیگر حیطههاست چرا که این هنر محجور، نه دورنما و تاریخ روشنی را در کنار خود میبیند و نه ارادهای قوی که بخواهد با روشهای علمی آن را به روز کند. البته وقتی صحبت از تولید موسیقی و اجرای آن است وجود سلیقههای مختلف لازم و ضروری مینماید چرا که سلیقه افراد جامعه متنوع و مختلف است اما زمانی که از نقد موسیقی صحبت میکنیم دیگر نمیتوان بر اساس سلیقه شخصی داوری کرد و میبایست با معیارهای علمی و آشنایی کامل به موسیقی و آداب نقد، یک اثر موسیقایی را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
آخر...
یکی از منتقدان موسیقی که ردیف آوازی را کار کرده و هر از گاهی آوازی هم میخواند و البته در نقد موسیقی و نقد مقلدان شجریان ید طولایی دارد، در تجزیه و تحلیل وضعیت آواز ایران و راه برونرفت از نابودی موسیقی چنین اظهار نظر میکرد: " باید آنقدر از شجریان و مقلدانش بد بگوییم و بنویسیم تا مردم از این صدا خسته شوند و به دنبال صداهای جدید [صدای من] بروند."
چارلی چاپلین...
دنیا فراخ است. به جای آن که سعی کنی جای کسی را بگیری، به دنبال جایگاه واقعی خودت باش.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/٢۸ - محمودرضا کیانی
آقای روشنفکر در مترو
چند روز پیش توی ایستگاه مترو منتظر قطار بودم. قطار که وارد ایستگاه شد، دیدم اصلا جای سوارشدن ندارد و چند دقیقه معطل شدن میارزد به سوارشدن به روش...
پس کنار آمدم و مشغول تماشای چند نفری شدم که به همان روش میخواستند خودشان را به زور داخل قطار جا بدهند. مسؤل ایستگاه هم یکییکی به طرف درها میرفت و با مشت و لگد و فشار، در بسته شدن درها کمک میکرد. در همین لحظه سروصدای عجیبی که از سمت پلههای برقی به گوش میرسید نظرم را به خودش جلب کرد. به طرف پلهها رفتم تا علت صدا را بفهمم که یکدفعه چیزی مثل باد از جلویم رد شد و از فاصلهای حدود یک متر مانده به در قطار، چنان شیرجهای به داخل قطار زد که مرا یاد قهرمانان شیرجه المپیک انداخت. خوب که دقت کردم دیدم آقای روشنفکر است که چهار دست و پا از روی پلهبرقی پایین آمده بود و اینچنین تقلا میکند تا خود و کیف دستیاش _بهتر است بگویم چمدانش_ را درون قطار جا دهد. البته خودش که جا نمیشد اما کیفش را روی سر مردم بیچارهای که در حال له شدن بودند گذاشته بود و تلاش میکرد خود را نیز به کیفش برساند. هرچه مردم فریاد میزدند که: "جا نیست، سوار نشو." فایدهای نداشت و حتی بوقهای ممتد قطار و فریادهای بلندگوی ایستگاه هم او را از این کار بازنمیداشت.
بالاخره تلاشهای مأمور ایستگاه از خارج قطار و مشت و لگدهای دو- سه جوان از داخل، آقای روشنفکر را از درهای درحال بستهشدن قطار جدا کرد و قطار بیچاره موفق شد این ایستگاه را هم به سلامت ترک کند. آقای روشنفکر هم که ضربات مهلکی را نوش جان کرده بود، مغموم و شکستخورده در کنار ایستگاه از حال رفت.
چند دقیقه دیگر، قطار بعدی آمد و با اینکه آن هم شلوغ بود اما میشد به روش انسانانهتری سوار شد. وقتی قطار شروع به حرکت کرد، آقای روشنفکر را دیدم که هنوز بیحال در کنار ایستگاه افتاده بود. پیش خودم فکر کردم آیا چند دقیقه دیرتر رسیدن و مثل انسان رفتار کردن، بهتر از بهرهبردن از روش... نیست؟!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/٢٧ - محمودرضا کیانی
پرنده بودن و باران پرنده بودن و باد
پرنده بودن و تقدیر هرچه باداباد
سکوت درخور این لحظههای روشن نیست
بخوان بلند بر این قلههای بیفرهاد
اگرچه با عطش سوختن زمینگیرم
مرا به باد غزلهای خویش خواهی داد
تو با سرودن از آغوش صبح میبریام
به رقص دسته گنجشک در مزارع باد
و من دوباره همان دورهگرد خواهم خواند
سکوت... زخمه... غزل... خط فاصله فریاد...
این شعراز کتاب "پرنده بودن" علی عباسنژاد است که روز گذشته با حضور این شاعر جوان و اسماعیل امینی و حامد کنی و سعید کیایی، در سرای اهل قلم رونمایی شد.
این کتاب مشتمل بر غزلها، چهارپارهها، نوخسروانیها، رباعیها و سهگاهیها است.
خواندن این مجموعه زیبا را به همه دوستان توصیه میکنم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/٢٦ - محمودرضا کیانی